در این لحظه چشمم اشک می بارد و لی غمگین نیستم
شب است و آسمان با صفحه ی تاریک پهناورش حکم رانی می کند
حس میکنم این تاریکی امشب مرا میازارد
هیچ صدایی نیست، سکوت است و بی صدایی مطلقمن هم در گوشه ای نشسته ام و ساکتم
صدای گریه ام را می شنوم اما آرام است و بدون فریاد
ناله نمی کنم، فریاد نمی زنم، من بی صدا و دلگیرم
می خواهم آرام باشم، اما این صدا دلم آرامم نمی گذارد
حس میکنم این همه شادی را که من جشن میگرم آراسته با اشکی کسی است
کسی انگار مرا صدا می زند، کسی در درونم شاید
شاید حرفی دارد، صدای ناله اش بی قرارم کرده
وجودم هر لحظه سردتر می شود، لرزش دستانم را خودم حس می کنم
شاید این لرزش دستانم مرا بیاد کسی می اندازد که دلش در لرزش است
حس میکنم دل او ملرزد و دستان مرا میلرزاند چون آرزویش را ناخواسته ربودم
از درون سینه ام فریاد نسیمی به گوشم میرسد چون میگوید.........
دستان نوازشگرت را می خواهم تا وجودم را آرام گرداند ای بهترین دوستم
برایم عذاب آور است
من به وجودت در کنارم نیاز دارم ای دوست مرا در آغوش بگیرمن طاقت بی تو سر کردن را ندارم ، می خواهم لبریز شوم از وجودت