
تمام امروز با یاد تو بودم . تو بودی و من بودنت را تماشا میکردم
یعنی من به یاد توام, همیشه , دوریت دلنگم کرده ولی
میخواهم شجاع باشم
این که تمرین میکنم با تو کمتر حرف بزنم همواره مرا تشویق
میکند که بیشتر به یاد تو باشم
فکر میکردم شاید با تو بودن، از تو گفتن ، به یادت بودن ، با تو
حرف زدن عادتم باشد.
ولی میدانم که عادت نیست؛ هر عادت را میتوان عوض کرد
ولی تمرین با تو کمتر بودن مرا ناتوان میکند
با تو بودن با تو گفتن تواناهی من است ، چنان دوستت میدارم
که احساس می کنم بیش از توان منی, و مرا
در حد این علاقه , این وابستگی , این دوست داشتن توانایی نیست.
می خواهم تا 132 روز دیگر از تو فرار کنم , ولی به اندازه که
تلاش میکنم چند برابر آن دلم میخواهم با تو
باشم, میخواهم همه چیز را به هم بریزم ولی با تو باشم .
این حال و روز من است وزمان آنقدر آهسته میگذرد که گوهی
سالهاست در انتظارم .........
هرچه بیشتر میکوشم کمتر با تو حرف بزدن فکر میکنم بیشتر
وابسته ات می شوم.
ترا بیشتر از خودم کمتر از خدایم دوست دارم
برچسب:
نویسنده: پارسا دادخواه